روزی امام رضا(ع)به حمام عمومی رفت.حمام شلوغ بود.خیلی ها امام رانشناختند وبعضی ازآشنایان هم،سرگرم کارخودشان بودندوکسی متوجه امام رضا(ع)نشد.امام گوشه ای ازحمام نشست. بخارزیادی مثل مه درفضای حمام رها بود.امام مشغول تمیزکردن خود شد.چیزی نگذشت که مرد کنار دستی اش روبه او گفت:ای مرد،این کیسه را بگیر!امام رضا(ع)کیسه را ازدست اوگرفت.مرد گفت:حالا لطف کن وبرکمرم کیسه بکش.خیلی خوب ومحکم.امام باخوش رویی پذیرفت.برخاست ومشغول کیسه کشیدن شد.دقایقی بعد سه مرد که کمی آن طرف تر نشسته بودند،متوجه امام شدند.آنها فوری درگوشی به هم چیزهایی گفتند.امام همچنان کیسه می کشید وآن مردهم خوشحال بود.آن سه مرد ازجا برخاستند .یکی از آنها روبه بقیه گفت:پناه برخدا،آن مرد خجالت نمی کشد!آن دیگری ادامه داد:انگارنمی داند که فرزند رسول خدااست!سومی هم گفت:چه کارزشتی!چقدرهم پرروست وهمین طورسرجایش نشسته!آنها جلو آمدند وبه امام سلام کردند.بعدهرسه جلوی مرد رفتند وآهسته به اوگفتند:می دانی چه کسی برپشت تو کیسه می کشد؟!مرد که بی خیال بود،به خنده ای کوتاه بسنده کرد وگفت:نه!یکی ازمردها دهانش را جلوی گوش او برد وگفت:او علی بن موسی الرضا(ع)است.توخجالت نمی کشی؟!رنگ از صورت مرد پرید،فوری سربلند کرد وبه حضرت خیره شد ودستش رابه طرف او گرفت.کافی است مولای من!مرا عفو کنید.من شما را نشناختم.کیسه را بدهید به من!امام رضا(ع)نپذیرفت ودست ازکار نکشید وهمچنان برکمر او کیسه کشید تا کاملأ تمیزشد.
برچسب: داستان درمورد امام رضا (ع),امام رضا,داستان,
نویسنده: عطیه حبیبی
تاريخ: 11 / 11 / 1392 ساعت: 23:20